مردي كه در كوچه قدم ميزد

sadegh hedayat

دوم یا سوم دبیرستان بودم که کتابی از «دکتر علی شریعتی» را خواندم . «جهانبینی ها و ایدئولوژی ها» در حقیقت اولین کتابی بود که از دکتر خواندم. بعد از آن بود که در دو ماه  یک نفس تمام آثار دکتر را خواندم (۳۳ جلد کتاب ایشان را) … یادم می آید که «شریعتی» اشارات متناقض (و بعضاْ) متضادی به شخصیت فردی داشت که همین امر باعث شد که من در شخصیت آن فرد دقیق شوم . بلی آنموقع حتی نمیدانستم که نام او «صادق هدایت» است و نمیدانستم که «صادق هدایت» روزی به بزرگترین انسان معاصر من تبدیل میشود ! … روزها گذشت و من طبق طبیعت خل چلی که داشتم (علی رغم اینکه کتب هدایت در آن زمان به راحتی پیدا نمیشد) تمام کتب وی را تهیه کردم و خواندم . هر چه زمان به پیش میرفت بر کنجکاوی من افزوده میشد. حتی نسخه دستنویس  «صادق هدایت» را که در بمبئی چاپ شده بود را نیز تهیه کردم تا با علم «روانشناسی خط» که آموخته بودم ، به راز شخصیت وی پی ببرم . این در حالی بود که نگاه تیره و تار من به دنیا همه را به این اندیشه میبرد که من تحت تاثیر «هدایت»  همه چیز را سیاه میبینم. این در حالی بود که یواش یواش در خانه عرصه بر من تنگ شده بود زیرا به مادرم گفته بودند که : «حمید» کتابهای نویسنده ای را میخواند که خودکشی کرده و هر کسی  کتب او را خوانده خودش را کشته !!! خانه جای امنی برای نگهداری منابع مربوط به «صادق هدایت»  نبود. تمام کتابهایی را که لازم نداشتم را در زمین باغ دفن کردم … زمان گذشت و سیر مطالعاتی من شکل و سویه دیگری به خود گرفت. حالا خط سیر مطالعات من در علوم غیبیه و متافیزیکی پیش میرفت. ارتباط با اجنه و احضار ارواح و رسوخ به خواب دیگران و … القصه ! این سری داستان ها در سال ۱۳۷۹ به اوج خودش رسیده بود. من و نگار (خواهرم) سخت مشغول این امور بودیم. این در حالی بود که مدیوم نگار از من بیشتر بود و در حالی که من فقط صدای ارواح را میشنیدم ، نگار (حتی) قادر به دیدن ایشان هم بود. «هدایت»  را هر شب فرا میخواندیم. عجیب بود که شخصیت و گفتار «هدایت»  حتی در قالب یک روح نیز همان شکل و رویه ای را داشت که (مثلاْ) «مصطفی فرزانه» در کتاب «آشنایی با صادق هدایت» توصیف کرده بود ! همانطور تند تند حرف میزد ، شدیدا شوخ بود ، نکته سنج با تکیه کلامهای مخصوص خودش ، مهربان … و همانطوری که نگار میدید ، همیشه با کت و شلوار شق و رق و اتو کشیده پیش ما می آمد. 

هر بار که پیش ما می آمد برای من یک درس بزرگ داشت و هم اکنون تصمیم دارم یکی گفت و شنودهای آن ملاقات ها را برایتان بنویسم …

«صادق» آن شب شاد شنگول بود و زیر لب آواز گنگی را زمزمه میکرد. این در حالی بود که من افسرده و دمغ بودم. یکی از تلخ ترین مشکلات حرفه ایی خود را سپری میکردم و فکر خودکشی یکدم رهایم نمیکرد !

با کنایه به صادق گفتم : « کجایی !؟ »

هدایت : « قرار دارم »

تعجب کرده بودم ، زیرا فکر نمیکردم یک روح هم قرار داشته باشد : « با کی هست !؟ »

هدایت همانطور که شعر نا معلومش را زمزمه میکرد ، با عشوهء خاصی گفت : « یه خانومی ! »

واقعا افسرده بودم ، احساس میکردم که هدایت این دوره پر از درد مرا سپری کرده و حالا در آرامشی ابدی سیر میکند. به هدایت گفتم که : « دیگر خسته شدم … »

هدایت زمزمه اش را قطع کرد ، او ذهن مرا میخواند. من آن زمان نمیدانستم که روح ها قادر به خواندن ذهن زنده ها هستند. البته بعدها که فهمیدم راه مقابله با آن ، یعنی مخفی کردن ذهنیات خود از یک روح یا جن را نیز فهمیدم ! … متوجه حضور سنگین هدایت شدم. علارغم حضور نگار در کنارم و شرم از حضور او ، و اینکه نگار از من ۱۰ سال کوچکتر بود گفتم : « میخوام منم خودم و بکشم ! »

هدایت علارغم اینکه انتظار این حرف مرا داشت عصبانی شد و گفت : « پاشو پاشو خودت و جمع کن ! مثلا که چی !؟ حالا که چی بشه !؟ »

در حالی که احساس میکردم قسمت سخت حرفم را گفته ام : « خوب دیگه طاقت این زندگی رو ندارم … خسته شدم ! »

هدایت : « اگه طاقت عذاب بعدش و داری خودت و بکش ! »

میدونستم که خودکشی گناه و عذاب داره  : « چه عذابی !؟ … » 

هدایت : « قابل توصیف نیست ! »

میخواستم هر طور شده بدونم : « خوب حالا به یه چیزی تشبیهش کن ! »

هدایت مدتی فکر کرد و با تمائنینه خاصی گفت : « مثل ۳۰ ساعت در آتش ! »

ماتم برده بود … نمیدونستم چی بگم … هدایت بلافاصله حرف و عوض کرد … کارت پستالی روی میزم بود … غروبی زیبا در کنار ساحل یک دریا ! هدایت با اشاره به کارت پستال گفت : « میدونی تعریف زیبایی چیه !؟ »

مطمئن بودم تعریف من با او فرق میکنه. بنابر این گفتم : « نه ! »

اصرار نکرد که جوابی از من در بیاره : « زیبایی یعنی با دیدن این غروب به آرامش برسی و سعی کنی دیگران را هم در آرامش خودت شریک کنی ! »

بعد از هدایت گفت : « من باید برم … { با شیطنت خاصی } دیگه دیرم شده » !

زمان میگذشت و هدایت برای من به بزرگترین مرد معاصر تبدیل میشد و دست بر قضا تا امروز ایمان خویش را  به بزرگی این شخصیت از دست نداده ام ! خیلی دوست دارم که در آینده بیشتر از او بگویم و از تاثیراتی که این مرد بزرگ بر زندگی من گذاشته …

کسانی که مرا میشناسند اعتقاد دارند که حتی تکیه کلامها و سبک حرف زدن من الهام گرفته از شخصیت صادق هدایت است. نمیدانم چرا همه ابعاد این شخصیت بزرگ را حس میکنم. 

sadegh hedayat

~ با bahadori در جولای 31, 2007.

يك پاسخ برايش بگذاريد