هذیان گویی کارگردان جهان سومی
هوا سرد است . یک زن میانسال چینی ( یا ژاپنی ! ) با مترجم جوانش از کنارم میگذرند. نگاه مضطرب آن زن خارجی عذابم میدهد . پیش خودم میگویم اینجا که «پارک وی» است . اگر این زن میدان «شوش» باشد چه میشود !؟ هر لحظه احساس میکند که الاان ایرانیان او را میخورند ! هوا سرد تر هم میشود . به هم خوردن دندانهایم را احساس میکنم . افرادی را با پیراهن نازک میبینم . هوا سرد نیست ، من مریضم . یک لرز دائمی ، چند روزیست که به جانم افتاده . تمام دنیا را در تصاویر ناپیوسته میبینم . انقدر حالم بد است که یک سیگار را هم نمی توانم بکشم . مثل زهر مار ، سینه ام را میسوزاند . به طرف تجریش راه می افتم . با کسی که گمان میکنم کنارم است ! هوا به تاریکی میگراید . چراغهایی که روشن می شوند را دانه به دانه احساس میکنم . آدمهایی که ار کنارم میگذرند ، هر یک با فرکانس فکری و طول موجی مختص به خود ! «اقبال لاهوری» ، «نیچه» را کافردماغ بیدار دل خطاب میکرد . انقدر که حال جسمانی زار و نزاری داشت . نه این درست نیست . انسان خود طبیب خود است ! ولی پس چرا او میگفت : « الهی تب کنم ، شاید پرستارم تو باشی » !؟ به حوالی «باغ فردوس» میرسم . وای ! در زمان «قاجار» اینجا چه بلبشویی بوده ! یکی از آن خانم ها دوران «قاجار» با همان لباس های پت و پهن و رنگارنگ از روبرویم عبور میکند و به سمت نیمکت ها می رود . شاید این خیال … نه الان من مثل افرادی که اکس مصرف کرده اند هرآنچه را خود بخواهم میبینم ! ولی کاش قرص اکس را تجربه میکردم . حتما در آینده مواد توهم زا و مخدرات پیچیده ایی می آیند و من که در زمان خودم اکس را تجربه نکرده ام ، چگونه میتوانم با نسل بعدم رابطه برقرار کنم !؟ به جهنم ! من با نسل آینده کاری ندارم . می بایست به خود آینده بنگرم ! این نسل آینده هستند که نباید از من عقب بمانند . من هنرمندم ( و یا اینکه حداقل دوست دارم باشم ! ) ولی پول ندارم . چه اشکالی داشت که «چه گو آ را» یک میلیارد پول توی حسابش داشت !؟! … ولی تو اگر یک میلیارد پول داشته باشی ، احتمال تبدیل شدن تو به «چه گو آ را» یک در میلیارد است ! اما چرا !؟! مهم نیست . طالع اختری و ابجدی و … دو عنصر شخصیتی دیگر هم هستند که در تشکیل شخصیت انسان تاثیرگذارند . مثل «وراثت» ، «اجتماع» و «اراده» . حالا اگر «چه گو آ را» ، «چه گو آ را» شد به خودش و ایدئولوژی مارکسیستی اش مربوط است . من که اساساْ به مکتب مارکسیسم بدبینم . حالا فرقی ندارد که طرف حساب من «چه گو آ را» باشد یا شخص « کارل مارکس» ! مهم اینست که تمام انقلابهای دنیا ریشه در یک «عشق بد فرجام» دارند ! همین !!! زیاد که «فروید»ی نیست . گور بابای «فروید» مشکل اقتصاد را اول حل کن ! احساس میکنم به سختی راه میروم . از کنار پمپ بنزین عبور میکنم . وای … ! مشکل بنزین ماشینم و چطور حل کنم !؟! هنوز که تحویلش نگرفتم ولی وای از اون روز که ! … خسته میشوم . کاش ماشینم را گرفته بودم . راستی توی فیلم کمدی من … !؟! اونجایی که چاق و لاغر شخصیت من با ماشین دزدی ، توی خیابانهای شهر می چرخند تا با خانمی زیبا آشنا شوند … راستی اسمش چی بود !؟! « سپید و سیاه » . آخه همه ما آدما (اکثرا) خاکستری هستیم ولی دنیا رو سیاه و سفید میبینیم ! برایم جالب است که در زمانه ای زندگی میکنم که «هر چه بیسواد تر ها» را در راس امور میگمارند ! ولی « اصلاْ ، اصلاْ مشکلی نیست … آخه اون دختر خوشگلی نیست » !!! ای بابا . خسته شدم . اینجا کجاست ؟ پارک سوار تجریش ! من اتوبوس را اشتباهی سوار شدم . همانجا ، دور «میدان تجریش» به این اشتباه پی بردم . ولی انگیزه ایی برای پیاده شدن نداشتم . درد من بزرگتر از این اشتباه است … و حتی بزرگتر از این هذیان هایی که نوشتم !
دردهایی که خیلی از این نوشته ها بزرگترند !

يك پاسخ برايش بگذاريد