یک نوشته بی بدیل

« هیچکس برای مراسم تدفین احساساتم نیومد…. خودم تنها براشون دعا کردم…. حتی یه شاخه گل هم نداشتم… چه مراسمی…هیچی… برای حفظ آبرو هم که شده گریه کردم آخه تدفین بدون اشک دیگه خیلی ضایعست….بعد از اینکه دفنشون کردم بارون گرفت. بوی بارون با بوی احساسات مرده تازه خاک شده قاطی شد و حسابی اشکمو در آورد…
وقتی از مراسم برگشتم خالی بودم…. انگار یه چیزی کم بود…. بعد یادم افتاد که رفته بودم یه قسمت از وجودم و دفن کنم…
حالا که برگشته بودم خونه چقدر بزرگ به نظر می اومد….
.
.
.
وقتی مردم، خونم پاشید به همه جا ، به زمین ، به دیوار ، به آدما….
اونی که میگفت دوستم داشت خودشو کشید کنار که کفشاش خونی نشه »

……………………………………………………………………………..

متن بالا توسط یکی از دوستانم نوشته و برایم ارسال شده است . حدود یک هفته و اندیست که هر گاه وارد بلاگفا می شوم ، در قسمت نظرات خصوصی وبلاگم ، دقایقی را به متن فوق خیره می شوم . گویی درد واژه های خودم هستند . متنی که « ناخودآگاه » من فریاد کرده و من با نگاه به آن آرامش میابم ! نکته جالبی که در این نوشته احساس مرا تحریک میکند تصاویر آزار دهنده و کابوس واری است که هر روز و هر جا جلوی چشمم هستند و مثل خوره روحم را در انزوا می خورند . زیبایی و زشتی این احساس در اینجاست که هنرمند می تواند کابوسهایش را به عنوان یک شخصیت حقیقی رسمیت بخشیده ، راه همزیستی مسالمت آمیز با آن را می جوید . راههایی برای درک دردهایی که تنهایی همه انسانها را در سیطره خود گرفته . از انجایی که با این زخمه ها زاده شده ام ، از وجود این دردها که ریشه در جدایی انسان دارد نیز لذت می برم . اینان دردهای اصلی زندگی که انسان برای گریز از از آنان به گناههای کبیره و صغیره متوسل می شود ! اینها دردهایی هستند که به عقیده من در قالب هیچ نوشته و شعر و فیلمی در نخواهند آمد !

~ با bahadori در نوامبر 14, 2007.

يك پاسخ برايش بگذاريد